چرا نگریم ازاین یار که کرده دیوانه
هزار زخم زده بر این دل پریشانه

چرا نگریم از این یار دلربا بفریب
کشیده کرده بدامش چنین اسیرانه

چرا نگریم از این مه جمال و مه پیکر
نموده روز و شبم هم نشین پیمانه

چرا نگریم ازاین دلبر کمان ابرو
گرفته عزتم و کرده است فقیرانه

چرا نگریم از ان فتنه جوی شهر اشوب
که بک نظر ننمود بر من غریبانه

{خلج} نموده فدا جان و سر براه یار
که سوخته است زشرارش بسان پروانه

 

 

علی خلج