زكوي دوست جويان بايدي شد ( علی خلج )

 

دوست

زكوي دوست جويان بايدي شد
چو مجنون در بيا بان بايدي شد

نشان عاشقي در بي نشا ن هاست
بسان بي نشا نان بايدي شد

رها كن ما و من را شو بر هنه
كه پيش يار عريان بايدي شد

به او باش و به او بين هر چه بيني
كه بر عكس دو بينا ن بايدي شد

مريض و احولي در خود چو بيني
چو مي نوشي بدر مان بايدي شد

چه مي جويي تو از كثرت دل ايدل
پريشان و پريشان بايدي شد

تو در خوابي و عالم راز گويان
شبي با شب نشينان بايدي شد

براي كشف {كنت كنزا } اري
حقيقت گونه ويران بايدي شد

تهي شو چون {خلج} ازخويشي و خود
تهي چون ساز چوپان بايدي شد

 

 

يا حق

علي خلج

در گذشت لحظه ها افتاده و تنها منم( علی خلج )

 

در گذشت لحظه ها افتاده و تنها منم
در حريم كبريا يت واله و شيدا منم

مرغ حق هر دم ترا مي خواند ازروي نياز
بال و پر بشكسته و ان مرغ پر اوا منم

در بهار هق هقم گل مي دهم اما فسوس
در ديار عشق تو بي خانه و ماوا منم

من دلم فر ياد مي خواهد ولي فر ياد كو ؟
در صف عشاق تو ان هيچ نا پيدا منم

در فراقت سوختم فرياد رسا فرياد رس
در جمال بي مثا لت عاشق و رسوا منم

طاقت از دستم برون رفت ديده در راه تو كور
كنج ميخانه فتاده مست بي پروا منم

باده ام از مي تهي گشت ساغرم ساقي شكست
ان خمار مانده از ره عاشق تنها منم

يك نظر كن بر خلج از دوريت بيچاره شد
بي خريدار زمانه عاشق رسوا منم

 

 

علي خلج

سا قيا زجا بر خيز پر كن خم مستانه( علی خلج )


توسل به شاه ولايت امير مومنان علي ا بن ابيطالب


مخمس


سا قيا زجا بر خيز پر كن خم مستانه
با چشم خمار خود مي ده دوسه پيمانه
پيوسته تويي زاهد با سبحه صد دانه
تو عاشق جنت باش من طالب ميخانه
از عشق علي هستم من واله ديوانه
....
در سير سلوك دل در مانده و بي خويشم
در سلسله عشا ق خاك ره درويشم
از ديده ظاهر بين مطرودم و بي كيشم
از ديد خدا جويان سر مست و وفا كيشم
يا رب نظري فر ما بر حال غريبانه
....
چون جام ولا خوردم رسواي زمان گشتم
ازدست بد انديشان دايم به فغان گشتم
از طعن كنا يت ها در كنجي نهان گشتم
در كوچه و در بازار سا ءل به امان گشتم
هيهات بسي افسوس زين جنگ رذيلانه
...
مست مي مولايم تا جان ورمق دارم
در ايينه انوار اسرار فتق دارم
ازكرده و كردارم اقرار سحق دارم
از رحمت ان جانان ايمان سبق دارم
دست من و دامان ان شاه كريمانه
....
كشكول دل فقرم سوي تو شهي باشد
به نشسته با ميدي چشمم به رهي باشد
در ظلمت و تاريكي انوار مهي باشد
چون منتظران هر دم ديدار گهي باشد
بر حال خلج گرديد الطاف رحيمانه
شعر چون زياد بود به اختصار نوشتم

 

يا علي مدد

علی خلج

نسيم عطر شقايق بخانه مي بارد( علی خلج )

 

نسيم عطر شقايق بخانه مي بارد
ازان دو چشم سياهت شراره مي بارد

بيا بخانه دل بر نشين بصدر دلم
كه بوي عطر تو اي يار بخانه مي بارد

شگفته گشته خيالم اميد ديدن تو
كه غنچه هاي اميدم بهانه مي بارد

بهانه كم كن يك دم قدم گذار اي پير
كه تو بهاري و از جان جوانه مي بارد

چو جلوه گر بشوي زين دل خراب اباد
قسم به عشق شما صادقانه مي بارد

زعشق معرفتت شد {خلج} همي سرمست
زبهر حرف و كلامش ترانه مي بارد

 

 

علي خلج

یاد داری که چشم در چشمت( علی خلج )

 

یاد داری که چشم در چشمت
من برایت زعشق می گفتم

تو هوای دیگری داشتی
از رقیب شا دمانه می گفتی

یاد داری چه شوری بود ان شب
من زچشم و لبات می گفتم

تو نگاهت بسویی دیگر بود
اشک من را بهانه می گفتی

یاد داری چه گریه ها کردم
با چه سوز از گذشته ها گفتم

خنده کردی بحال مسکینم
عشق من را فسا نه می گفتی

موقع الوداع و رفتن تو
عشق خودرا را دو باره می گفتم

دست خودرا کشیدی از دستم
حرف خود فا تحا نه می گفتی

 


علی خلج

چونکه نمی شود کمی غم از دل نهان ما ( علی خلج )


چونکه نمی شود کمی غم از دل نهان ما
چه سود می برم من از زندگی و جهان ما

کشیده شعله بلا زسوز عشق بی دوا
گرفته خواب غفلتم زفکر نا توان ما

چوکوه دردم و ولی هنوز ایستا ده ام
کی ؟ مرحمی که می نهد به قلب مهربان ما

خلاصی دل من و چو اتش است و شب پره
ولی که قبل سو ختنم شوی که میهمان ما

نشسته ام به انتظار قسم به روی ان نگار
بیا بیا که کلبه ام بکن ستاره بان ما

که گفتم از تو بگذرم اگر که توبه ای کنم
که توبه من است چو گرگ که مردن است بان ما

اگر {خلج} فراق تو به سینه داردش ابد
تو جاودان بمان ابد به عشق جاودان ما

 

 

علی خلج

چرا نگریم ازاین یار که کرده دیوانه ( علی خلج )

 

چرا نگریم ازاین یار که کرده دیوانه
هزار زخم زده بر این دل پریشانه

چرا نگریم از این یار دلربا بفریب
کشیده کرده بدامش چنین اسیرانه

چرا نگریم از این مه جمال و مه پیکر
نموده روز و شبم هم نشین پیمانه

چرا نگریم ازاین دلبر کمان ابرو
گرفته عزتم و کرده است فقیرانه

چرا نگریم از ان فتنه جوی شهر اشوب
که بک نظر ننمود بر من غریبانه

{خلج} نموده فدا جان و سر براه یار
که سوخته است زشرارش بسان پروانه

 

 

علی خلج

تیر غمت رها مکن بر این دل فکار من( علی خلج )

 

تیر غمت رها مکن بر این دل فکار من
غم مرا فزون مکن بیا برم شکار من

کار تو ناز و دلبری دل ببری عشوه گری
ناز ترا بجان خرم با دل و جان نگار من

بسوزم و بساز م از هجر و فراق دلبرم
محض رضای خود ببین چهره زرد و زار من

تاب زکف بداده ام اتش غم فتاد ه ام
به کام خود کشیده است زبا نه شرار من

حجاب های بیشمار فکنده غربت جنون
این غم بی حساب تو میدرد پود و تار من

زخود که بی خبر شوم بدون پا و سر شوم
ولی همیشه جلوه ات نشسته در کنا ر من

دگر بس است ای {خلج} بنوش باده جنون
که باده دست سا قی ات شرر زند بکار من

 

 

علی خلج

در زمانی که درد جوشان است( علی خلج )


در زمانی که درد جوشان است
دل بیچا ره ام خروشان است

هر زمان غم چو تحفه از بر دوست
غصه اندر دلم چو انبان است

هم چو گل از نهیب باد خزان
روز و شب در فغان و افغان است

شا نه های بلا کشم هر دم
با تبسم به درد میزبان است

دین و ایمان من که رفت تاراج
کفر خلق بهر من چو ایمان است

می کشم رنج و درد به هر شب و روز
چون {خلچ } کوه صبر به میدان است

 

 

علی خلج

امدم لرزان و ترسان در زدم در وا نکردی( علی خلج )


امدم لرزان و ترسان در زدم در وا نکردی
این دلم دریای درد بود نیم نگه غم ها نکردی

نا له ها از دل کشیدم تا بدانی درد هایم
ای طبیب درد هایم مرحمی درد ها نکردی

وعده های دادی چه زیبا بر من طفل ره عشق
از هزاران وعده ات را هم یکی بر ما نکردی

تشنه بودم سینه سوزان جای ا ب بردی سرابم
گو کناه من چه بود ه از ستم پروا نکر دی

خا نه دلرا بشستم تا نشینی صدر این دل
هر چه دعوت نامه دادم نا زنین ماوا نکردی

این خلج نا لایق است و رو سیاه هر دو عالم
دانم این هیچ مجرمی را از درت سر وا نکردی

 

یا حق و یا علی

علی خلج