زكوي دوست جويان بايدي شد ( علی خلج )
دوست
زكوي دوست جويان بايدي شد
چو مجنون در بيا بان بايدي شد
نشان عاشقي در بي نشا ن هاست
بسان بي نشا نان بايدي شد
رها كن ما و من را شو بر هنه
كه پيش يار عريان بايدي شد
به او باش و به او بين هر چه بيني
كه بر عكس دو بينا ن بايدي شد
مريض و احولي در خود چو بيني
چو مي نوشي بدر مان بايدي شد
چه مي جويي تو از كثرت دل ايدل
پريشان و پريشان بايدي شد
تو در خوابي و عالم راز گويان
شبي با شب نشينان بايدي شد
براي كشف {كنت كنزا } اري
حقيقت گونه ويران بايدي شد
تهي شو چون {خلج} ازخويشي و خود
تهي چون ساز چوپان بايدي شد
يا حق
علي خلج