سوداي من اين باشد كز خويش رها باشم (علی خلج)
سوداي من اين باشد كز خويش رها باشم
اسوده زخود خواهي دور از من و ما باشم
زنجير تعين ها يكباره بدرانم
زين داير ه هستي ازاد و رها با شم
دست از همگان شويم تا عطر ترا بويم
مست از مي و صل از خويش جدا باشم
مي ترسم ازاين راهي كان نبود اخر
مقصد نرسم اخر در فكر دو تا با شم
من بي دل و دستا رم از عشق تو بيمار م
ني در پي در مانم ني در فكر شفا باشم
با درد تو مي ساز م اي نبض دل و جانم
با هجر تو مي سوزم دايم به دعا باشم
سر گرم مكن مارا ما طفل نيم جانا
چون مات شوم اول تا كيش چرا باشم
ارام نمي گيرد چون اين دل ديوانه
بيهوده مخواه از من دلخوش به وفا باشم
من زاده طوفانم بي موج نمي مانم
بادا كه غريق تو در بحر فنا باشم
همراه خلج امشب انقدر به در ت گريم
شايد كه به رحم ايي لايق به لقا باشم
علی خلج