سوداي من اين باشد كز خويش رها باشم (علی خلج)

 

سوداي من اين باشد كز خويش رها باشم
اسوده زخود خواهي دور از من و ما باشم

زنجير تعين ها يكباره بدرانم
زين داير ه هستي ازاد و رها با شم

دست از همگان شويم تا عطر ترا بويم
مست از مي و صل از خويش جدا باشم

مي ترسم ازاين راهي كان نبود اخر
مقصد نرسم اخر در فكر دو تا با شم

من بي دل و دستا رم از عشق تو بيمار م
ني در پي در مانم ني در فكر شفا باشم

با درد تو مي ساز م اي نبض دل و جانم
با هجر تو مي سوزم دايم به دعا باشم

سر گرم مكن مارا ما طفل نيم جانا
چون مات شوم اول تا كيش چرا باشم

ارام نمي گيرد چون اين دل ديوانه
بيهوده مخواه از من دلخوش به وفا باشم

من زاده طوفانم بي موج نمي مانم
بادا كه غريق تو در بحر فنا باشم

همراه خلج امشب انقدر به در ت گريم
شايد كه به رحم ايي لايق به لقا باشم

 

علی خلج

عالم اراي .سرو دلجويت بود تعبير طوباي بهشتي ( علی خلج)


عالم اراي .سرو دلجويت بود تعبير طوباي بهشتي
جام چشمانت لبا لب مست تو لبريز ميناي بهشتي

كاش ان شب تا ابد من بودم و موج نگاهت
غرقه در درياي چشمت بودم و بر نمي گشتم به كشتي

با فرود رعد ساي ريزش سنگين معصوم نگاهت
از ضميرم پاك كردي هر چه تاريكي و زشتي

بنده بي صا حبي بودم گريزان از دو عالم
بر سر لوح وجودم نام مولا را نوشتي

سالها ارض وجودم زير رو كردي و اخر
جز نهال عشق افلاكي خود اينجا نكشتي

بر سرم منت نهادي كز دم تيغ جما لت
صوفي بد نام وسرمست و بي پروا بكشتي

در همه گيتي تو يي سا لار و الا شوكت انسان كامل
هادي ره رفته گاني كعبه و دير و كنشتي

نيست گرديده {خلج} اندر نواي ديدن تو
ذره اي وان در هزاران دانه اي اندر به هشتي

 

 

 علی خلج

هر سو سر زلف تو چون موج بلا رقصد (علی خلج )


هر سو سر زلف تو چون موج بلا رقصد
هر لرز سر زلفت جان و دل ما رقصد

یک چرخ نگاهت را ندهم به همه عالم
این ارض و سما از شوق در پای شما رقصد

ان دم که ترا دیدم دل گشت مطیع تو
جان گشته چو خا کستر با باد صبا رقصد

جام دگری را ریز ده دست من عاشق
ان می که تو می ریزی جا مم به هوا رقصد

در جان نظر بازم از عشق تو پروازم
سیاره و طیارات ان ابر و سما رقصد

گشته است خلج بیدل دیوانه و مجنو نت
در کعبه و بتخانه از عشق خدا رقصد

 

علی خلج

 

مرا زحسرت رخش به دشت غم کشا ندم (علی خلج)


مرا زحسرت رخش به دشت غم کشا ندم
همی رسم چو در برش بخواریم براندم

کجا برم شکا یتت بگویم ان حکا یتت
چو تشنه گان بسوی اب پی سراب دواندم

عجب حکا یتی شده میان ما و یار ما
که انتظار ش و کشم که لحظه ای بخواندم

چه شبها تا به صبح نشسته ام اشا راتش
ولی هزار و صد فسوس که لایقم ندا ندم

فدای خال ان لبت مکن دگر گران سری
اگر زلطف نظر کنی زغصه ها راها ندم

خیال چشم و ابروهات مرا رها نمی کند
که هجر تو مرا مدام چو شمع می سوز اندم

خلج نشسته بر درت گدای کوی رحمتت
که اتشت درون من به نیستی کشا ندم

 

 

علی خلج

اي كه رخت فسو نگري ما ه وشي و دلبري ( علی خلج )

 

اي كه رخت فسو نگري ما ه وشي و دلبري
باده بريز به جام ما مجلس ما تو سا غري

شعله بزن بجان ما كاري بكن بكار ما
دست مرا رها مكن راه مرا تو رهبري

وعده وصل تو بمن كي بسر ايد اي نگار
جاه و جلال من تويي بر سر من تو افسري

عشوه و طنازي تو جان مرا به لب رساند
خون مكن دل مرا در دل من تو سروري

بسكه زدم بال بال بال و پرم شكسته است
به اوج اسمان رسان بال مرا تو شهپري

عاشق بي قرينه ام ما لك بي مدينه ام
ميدوم از پي ا ت مدام نقطه من و تو محوري

كوكب و طا لع ام تويي صاحب ما لكم تويي
مات شدم زكيش تو ساحري و فسونگري

خانه و ميخانه خراب كعبه بتخانه سراب
باده و پيمانه تويي هر چه بگم تو بر تري

ديده چو دريا منما اين دل من خون منما
مرده {خلج} زعشق تو زهر چه زيباست تو سري

 

 

علي خلج

 

كاش كه من بال و پري داشتم( علی خلج )

 

كاش كه من

كاش كه من بال و پري داشتم
سوزو دل و شور و سري داشتم

كاش كه دور از همه اغيار و يار
در بغلش چشم تري داشتم

كاش كه ميخانه درش باز بود
بر رخ ساقي نظري داشتم

كاش كه شبها همه يلد بدند
باده كشان بي سحري داشتم

كاش كه در كنج دلم با نگار
از دو جهان بي خبري داشتم

كاش كه چون باد به صحرا و دشت
چشم به چشمش سفري داشتم

كاش كه سرود دل عشاق را
زير لبا نم زبري داشتم

كاش كه در ظلمت شب هاي سرد
در بر خود ان قمري داشتم

كاش كه {خلج} در گذر عمر خود
لحظه اي عمرم ثمري داشتم

 

 

علي خلج

اي مي فروش مكن ميت از من بسي نهان ( علی خلج )

 

اي مي فروش مكن ميت از من بسي نهان
من اشناي ميكده ام بد مكن گمان

گر چه گذشته شور جواني جوان نيم
ريز بر گلوي من بنما باده ات عيان

جارو كشم به ميكده ها سا ليان سال
اين را نوشته طا لع من در ازل چنان

مخمورم و مران زدرت پير مي فروش
بنما كرم زباده خود نا اميد مران

داني كه عاشقم من و دردم بلاي عشق
مرحم گذار به زخم دلم شاه خوش بيان

گر چه {خلج} كشيده است همه غصه ها بدوش
نو ميد نيم زدر گهت اي ميرخسروان

 


علي خلج

دلم گرفته از اين روز گار صد نيرنگ( علی خلج )


دلم گرفته از اين روز گار صد نيرنگ
ازاين جماعت ريز و درشت رنگا رنگ

بهر اشاره دويدم رسم به چشمه عشق
سرابي بيش نبود از خلايق هفت رنگ

الهي اين چه بلائيست فتاده جان بشر
دروغ كبر و ريا و حقه هاي رنگ وارنگ

خوش ان زماني كه بود ليلي و مجنوني
كجا كه رخت كشيد ان مرام و ان فرهنگ

نه مهر و سادگي و ني وفا و عشق و صفا
به سينه دل عشاق خالي از همه رنگ

اگر دلي كه بود پاك ساده امروزين
گمان من دل درويش حق بود بي رنگ

كجا ييد اي همه عاشقان سير و سلوك
بيا به ميكده و باش ساكن و بدرنگ

خلج فداي همه ر اهيان حق باشد
اگر دلش كه شكسته ست و گشته است خون رنگ

 


علي خلج

نه اهل يقينم نه باده پرستم( علی خلج )

 

نه اهل يقينم نه باده پرستم
همانم كه ديدي همينم كه هستم

به چشم دل من كه عاشق ترينم
تو زيبا تريني تورا مي پرستم

زمان خماري به سر رفت و طي شد
زجام نگاهت كنون مست مستم

نه فرزانه بودم نه عا قلترينم
به شهر جنونم چو ديوانه هستم

به درياي عشقت چنان موج رقصان
گهي بر فرازم گهي پست پستم

 

 

علي خلج

 

عجب نمو ده مرا دل بهر سو سر گردان ( علی خلج )

 

عجب نمو ده مرا دل بهر سو سر گردان
دو چشم منتظرم را نموده بس گريان

بهر سو مي كشد ش چون اسير و بنده خويش
رسانده جان به لبم عقل و جان شده حيران

نه پندي مي شنود ني نصحيت و اندرز
تمام روز و شبم دم بدم شده ست به فغان

نگو كه اين دل ما هرزه گرد دوران است
زخجلتم من از اين ديده ها چو رود روان

نه طا قتي باميدي نه طا عتي به نياز
در خت بي ثمرم كرده است چو فصل خزان

روا نبود كه {خلج} اين چنين شكسته شود
هزار درد دلم را نموده ام پنها ن

 

 

علي خلج